وعده

پنج‌شنبه 12 آذر 1394 19:31 نویسنده: مهرنگار چاپ

سلام


نظرات پست "شاید گذر سیروس مقدم به اینجا افتاد" من رو ترغیب کرد که کمی از اونچه در اطرافم میبینم اینجا بنویسم.

اینکه چطور یک دکتر 38 ساله تا حالا عاشق نشده و تا این سن مجرده یا اینکه چطور اینقدر ضعیفه که به خاطر یک دلبستگی ناکام بخواد به خودکشی فکر کنه...

برای من زیاد عجیب نیست و حتی بدیهیه! من آدمهای بسیار موقر رو در جایگاه های مناسب اجتماعی با ظاهری آراسته و سطح معاشرت خوب دیدم که به روابط عاشقانه فکر نمیکردند. شاید اصلا روش تمرکز نکردن، چون خودآگاه یا ناخودآگاه فکر میکردن هر وقت کامل بودن اجازه دارن به عشق فکر کنند و برای این آدمها عشق چیزی فراتر از یک کشش جنسی است. این آدمها شاید یک جاهایی از زندگیشون از دختر یا پسری خوششون اومده باشه ولی کمال طلبی چه در مورد خودشون، چه در مورد طرف مقابل بهشون اجازه نداده جلوتر برن...جاداره بگم این وضعیت خیلی هم براشون سخت و دردناک نیست، چون هیچ وقت روش تمرکز نکردن که ببینن آیا دلشون میخواد؟ آیا نیازی دارن؟...

خب حالا همچین آدمی رو تصور کنید که در یک جایی از زندگیش یهو متوجه میشه عشق وارد قلبش شده و بعد از سنجش اولیک به نظرش میاد که توانایی پذیرش مسئولیت عشق رو از نظر مادی و معنوی هم داره(من خودم عاشق این خصوصیتم)، اما اگر به هر دلیلی شرایطی پیش بیاد که به عشقش نرسه میشه گفت یک فاجعه رخ داده، نه یک شکست عشقی یا جواب رد خواستگاری!

این آدم برخلاف ظاهر و رفتار به شدت بالغی که داره، در امور عشقی و احساسی در حد یک نوجوان 15 ساله است. عادت نکرده به فوتبالیست فلان تیم دل ببنده و وقتی خبر عروسیش رو تو فلان مجله خوند یک هفته اشک بریزه و بعد عاشق فلان بازیگر بشه و بعد یک مدت عاشق پسر و دختر عمه اش بشه و هر بار بعد از یک مدت سرخورده بشه و بفهمه که دنیای عشق و عاشقی آدمها با اون دنیای عاشقانه پر از پاکی و یکرنگی و رسیدن و تعالی که تو ذهن اونه فرق میکنه. این آقای دکتر غم فراق رو نمیشناسه و البته تو این سن و سال دیگه نمیتونه با بغل دستیش یا همخوابگاهیش بشینه از احساسش حرف بزنه!! چون احتمالا دوستش که تجربه عاشقیهای پیاپی نوجوونی رو داره و تو 24 سالگی هم عاشق شده و ازدواج کرده حال اون رو درک نمیکنه و میگه: بهت گفتم بذار اون دختر داروسازه رو برات ردیف کنم، الان دوتام بچه داشتی، این طوری نمیزد به سرت یا میگه برو خدا رو شکر کن مشکلت اینه، مثل من مجبور نیستی دنبال هزار جور بدبختی زن و بچه باشی، غصه نداری واسه خودت غصه میتراشی! البته این دوست تقصیری نداره، چون دنیای متفاوتی رو تجربه کرده و ساختار ذهنی خاص خودش رو داره و البته شاید این حرفها رو به زبون هم نیاره و یک دلداریهایی بده ولی از همدلی اثرگذار خبری نیست. شایان ذکره بخاطر داشته باشیم که جناب دکتر قصه ما کمالگراست و عادت به شکست نداره!

به نظر من مشکل اساسی جامعه ما(خصوصا در مورد نسل دهه های 50 و 60) اینه که دایم بهشون این پیام داده میشد که شما باید موفق باشید، بچه حرف گوش کنی باشید، شاگرد اول باشید، کلاس زبان و نقاشی و ژیمناستیک برید، بهترین دانشگاه قبول بشید، بهترین کار رو پیدا کنید؛ مبادا بری سراغ عشق و عاشقی که رفتی تو باقالیا و از بهترین بودن خبری نیست. اونوقت یک دختر یا پسر نمونه از نظر همه، تا یک سنی با همین الگو میاد بالا و به به و چه چه میشنوه ولی یهو به یک جایی میرسه که میبینه توقع ها عوض شد، خصوصا در مورد دخترها این موضوع شدیدتره!!!

از یک جایی به بعد همه از خانم مهندسِ معاون شرکت ساختمانیِ اهل فلسفه انتظار دارن زنانه رفتار کنه، لوند باشه، تو روی مردها واینسته، زیاد فکر نکنه، زیاد ندونه، خوب لوبیا پلو بپزه، به جای نرم افزار فلان، درست کردن ژله تزریقی و کشیدن خط چشم رو یاد بگیره و برای مرد سراسر نیاااااز، سراسر نااااااز باشه!!!!

خب کسی که شخصیتش برای این کارها تربیت نشده و هیچ تمرینی نداشته، شاید فقط با عجی مجی لا ترجی بتونه شخصیتش رو اینطوری عوض کنه!

نتیجه این تناقض میشه افسردگی، میشه درونی کردن پیام من خوب نیستم یا دیگران بد هستند!

شاید خیلی پراکنده نوشتم ولی به نظر من امثال اون آقای دکتر تو جامعه کم نیستند! آدمهایی که جنبه های مختلف شخصیتشون به طور متوازن رشد نکرده، در بخشهایی بسیار شکوفا هستند و در بخش هایی اونقدر ضعیف هستند که با تلنگری میشکنند و حتی ممکنه به راه حلی مثل خودکشی فکر کنند یا دچار افسردگی حاد شوند که ممکن است برای سن و سالشان خنده دار باشد. ضمن اینکه خیلی وقتها ما در مشکلات دیگران میتونیم بسیار عاقلانه آنها رو راهنمایی وکمک کنیم ولی نوبت خودمون که میرسه مغزمون قفل میکنه و خودمون رو میبازیم و شاید واضح ترین مثال در این مورد روانشناسها هستند که گاهی نیاز پیدا میکنند از همکارانشون کمک بگیرند.

به عنوان کسی که این مسایل رو تقریبا زیاد داره میبینه و حتی این احتمال وجود داره که این شرایط برای خودش هم به وجود بیاد(!) از متخصصان علوم انسانی، بویژه جامعه شناسان تقاضا دارم کمی و تنها کمی کاربردی تر به جامعه مون نگاه کنند و کمی دست از مسایل شیک(!) که دغدغه جوامع توسعه یافته است و تازه ممکنه تو این بستر فرهنگی مشکلاتی رو هم ایجاد کنه بردارند و راه حل هایی برای این معضلات پیدا کنند. من به عنوان یک غیرمتخصص دارم عجله نسلهای بعدی رو که مثلا از دهه 60یها درس عبرت گرفتن و برای ازدواج و ورود به رابطه احساسی عجله دارند رو میبینم و نگرانم که از هول حلیم بیفتن تو دیگ!! یا از اینور بوم میفتم یا از اونور بوم و این همه بر گردن کسی است که آگاهه یا میتونه کاری انجام بده!

 


پیوست: من متوجه هستم که آموزش جامعه شناسی و از طرف دیگه آز-ادی بیان در جامعه ما اونقدر مشکل دار هست که دانش آموخته ما در دانش و توانش نیست که بتونه نگاه کاربردی و واقعی به جامعه داشته باشه ولی خب حرص میخورم وقتی میبینم سروته گروههای اینترنتی مثلا جامعه شناسی ای که میبینم فقط غرولند سیا-سی و ضـ-د د.ینیه که تو هر تاکسی ای هم میشنوی در کنار یک سری "ایسم" که شک دارم خودشون هم معنیش رو دقیق فهمیده باشن. والا به خدا همه موضوعات هم ممنوعه نیست که نشه سراغش رفت!

نظرات (9)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
پست خیلی جالبی بود. خیلی دقیق به مسأله نگاه کرده بودی. حالا این جا یک موضوع دوم هم مطرح می شه. این که آیا اون چه که از آقای دکتر در مراحل عاشقی یا از خانم مهندس در مراحل معشوقی می بینیم یک طورهایی شخصیت سرکوب شده شون نیست؟ چیزی که بوده اند اما به خاطر بهترین شدن سرکوب شده است و حالا داره بروز می کنه. شاید به همین خاطر هم این قدر وابسته می شن. یک طوری که فکر می کنند دیگه هرگز کسی مثل این آدم نخواهد بود که با او شاد باشند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
دقیق متوجه منظورتون نشدم ولی حتما این کمال طلبی روی رابطه و نوع وابستگی هم تاثیر میذاره و خب ابعاد زیادی هست که یا به ذهن من نرسیده یا نتونستم به این پست ربطش بدم و نویسم آنای عزیز
ناصر
همین کمال طلبی باعث میشه میفهمی که چقدر تو زندگی اشتباه کردی... گذر زمان نشون داده که تماما اشتباه بوده...حس عاشقی بهت دست داد ولی فهمیدی توهم بوده...کمال گرایی یعنی منطق دو دو تا چهار تا...بزرگی می گفت: عشق ذوب شدن در معشوق و دوست داشتن بی خردانه است.برای دوست داشتن باید خردمندانه اندیشید و خردمندانه انتخاب کرد. خرد کارخانه انسان سازی است و بزرگترین هدیه خدای یکتا به برترین آفریده اش
به بد تناقضی برخوردم....همین تناقض بخشی از زندگی ام را نابود کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تبریک میگم خونه جدید رو
امتیاز: 1 0
پاسخ:
سلام
ممنون
حس عاشقی که توهم نمیشه، شاید به جایی نرسه یا معقول نباشه ولی توهم نیست
تناقض ها ابعاد مختلف زندگیهای امروزی رو خیلی تحت تاثیر قرار دادن و عشق هم یکی از اونهاست.
همین خط کشی بین عشق و دوست داشتن یا توقع پیدا کردن عشق اهورایی از یه دختر و پسر معمولی هم خودش کمالگراییست. امیدوارم همه اونچه که پیش اومده به خوبی مدیریت کنید.
خانم اردیبهشتی http://mayfamily.blogsky.com
سلام
می دونی من عاشق نوشته هاتم؟! نگاه فوق العاده پخته ای داری. یکی از روانپزشکان عزیز معتقده دهه شصتی ها حقیقتا نسل سوخته هستند! به خاطر همین مواردی که گفتی و موارد دیگه انواع واقسام اختلالات را دارند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
وای منو این همه خوشبختی محاله، یه خانم فهمیده و یه نویسنده عالی از نوشته هام تعریف کنه
آره واقعا مختلیم، خصوصا ما که دوران جنینیمون هم با اضطراب موشک بارون همراه بوده و البته بعدشم دوگانگی اجتماعی بین دو نسل متفاوت بودن
سلام. خیلی خیلی خیلی موافقم و از این مواردی که ذکر کردید زیاد دیدم و دلیلشم دقیقا همون چیزیه که گفتید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متاسفم که با مسئولیت ترین و بااخلاق ترین انسانهای جامعه مون دارن روز به روز بیشتر گرفتاراین وضعیت میشن
از یک جایی به بعد همه از خانم مهندسِ معاون شرکت ساختمانیِ اهل فلسفه انتظار دارن زنانه رفتار کنه، لوند باشه، تو روی مردها واینسته، زیاد فکر نکنه، زیاد ندونه، خوب لوبیا پلو بپزه، به جای نرم افزار فلان، درست کردن ژله تزریقی و کشیدن خط چشم رو یاد بگیره و برای مرد سراسر نیاااااز، سراسر نااااااز باشه!!!!



آخ اینو خیلی خوب گفتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاااااام عاطفه نامه نویس من
چقدر.دلم برات تنگ شده
خوبی؟
یاد یه خاطره ای افتادم! یه قسمتی از کار پایان نامه ی من کار آزمایشگاهی بود. واسه آزمایش هم ما از نمونه های خون استفاده می کردیم که بعد از این که از فریزر درشون میاوردیم باید حتما ظرف 24 ساعت استفاده می شدند و قابل نگهداری نبودند و لازم بود عصرا تا ساعت 5 تو دانشگاه بمونیم. بعد چقدر حرص خوردیم تا دانشگاه مجوز بده بهمون تا اون ساعت تو آزمایشگاه باشیم. بعدش که مجوزا امضا شد اون شیر پاک خورده ای که قرار بود کاغذا رو بده دستمون تازه فهمید که من نمی تونم با همکار آزمایشگاهم که یه آقایی بود تو آزمایشگاه تنها باشم و از نظر شرعی مشکل داره!!!
خلاصه سرتو درد نیارم مهرنگار جان... نتیجه ی کار این شد که آزمایشو تو همون وقت اداری انجام می دادیم بعد فردا صبحش از کلاسامون می زدیم می رفتیم نتایج بخونیم و به راحتی هر چه تمام نتیجه کار ارزشمند دو سالمون به دلیل موندن زیاد نمون های خونی در هوای آزاد به فای فنا رفت و مدیونید اگه فکر کنید به همین علت بخش زیادی از داده های شکیل پایان نامه ی ما عددسازی بوده و همه هم می دونستند و هیچی بهمون نگفتند!
با کلمه به کلمه ی متنت شدیدا همذات پنداری کردم دوست عزیز.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
میفهمم رها جان...استادا هم خودشون تو همین شرایط کار میکنن و درک میکنن ایراد از شما نبوده...فقط حیف از این همه تلاش
من به کودک درون شما غبطه میخورم که رهاست و در عین حال در بند خرد و منطق علّی مقید. ای کاش من هم میتونستم چنین آفرینشهایی داشته باشم؛ ساده و روان بتونم یک شخصیت خیالی ر تصویر کنم و از مشکلاتش بگم. از ماجراهای گذشته ش، از وضعیت آینده ش. از این که چنین شخصیتی چه ذهن و ذهنیاتی داره و...
پدرم آرزو داشت من شریعتی بشم. و چون در همان کودکی آن نبوغ را در من نیافت، با تأسف (!) متوقع شد و ماند که من دکتر سروش شوم (اشتباه نکنید، نام خودم سروش است و به شخص مذکور تشبه نمیکنم). من آخرش لیسانس هم نگرفتم و در هیچ عرصه ای -حتی خارج از آکادمی و موسسه- تخصصی حاصل نکردم. استعدادها و علایقم بسیارند و همت و پشتکارم، همین است که هستم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم
شخصیتهایی که من ازشون مینویسم، معمولا خیالی نیستند. سروش و شریعتی شدن معلومه که تو این دنیا به جایی نمیرسه، چون اگ. میرسید، اوندو نفر میرسیدند و لازم به تکرار نبود.
تقریبا میدونستم که خیالی نیستن. باید مینوشتم "حتی یک شخصیت خیالی...".
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تصورات و خیالپردازیهای ما هم میتونن منبع تجربه باشند
مهرنگار گرامی، فصل امتحانات شما ر از دنیای وبلاگ گرفته؟ نیستین!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
تا فصل امتحانا که خیلی مونده...منم که دیگه خدا رو شکر امتحان ندارم